الفيض الكاشاني

120

الكلمات المكنونة ( طبع كنگره فيض )

ملوّث به الواث ومحتجب به حجب نگشته بودند ، چون خطاب رسيد كه : « أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ » جمله از سر صفاى اصلى « بَلَى » گفتند . واين خود مختصّ به بعضي دون بعضي نبود ، به دليل حديث : ( كلّ مولود يولد على الفطرة ) « 1 » ، پس ضلالى كه ايشان را بود عارض استعداد تعيّنى ايشان گشته بود نه عارض استعداد ذاتي اصلى حقّانى . وچون غواشى طبيعت آن را فرو گرفت وحجب ظلمانيّه كه مناسب استعداد تعيّنى بود أو را محتجب گردانيد ، ضلال عارض آن أرواح گشت . وآن ضلال عارض ، طالب عارض شدن غضب گشت ؛ پس هم ضلال عارض باشد وهم غضب ورضا ورحمت به حكم ( سبقت رحمتي غضبي ) « 2 » ذاتي باشد - والعرضي يزول والذاتي لا يزول - ، پس مآل همه به رحمت سابقه باشد « وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ » « 3 » . پيشهء أول كجا از دل رود * مهر أول كي ز دل بيرون شود در سفر گر روم بيني يا ختن * از دل تو كي رود حبّ الوطن ما هم از مستان اين مى بوده‌ايم * عاشقان درگه وى بوده‌ايم ناف ما بر مهر أو ببريده‌اند * عشق أو در جان ما كاريده‌اند روز نيكو ديده‌ايم از روزگار * آب رحمت خورده‌ايم اندر بهار نى كه ما را دست فضلش كاشته است * از عدم ما را نه أو برداشته است اى بسا كز وى نوازش ديده‌ايم * در گلستان رضا گرديده‌ايم بر سر ما دست رحمت مىنهاد * چشمه‌هاى لطف از ما مىگشاد گر عتابى كرد درياى كرم * بسته كي گردند درهاى كرم أصل نقدش لطف وداد وبخشش است * قهر بر وى چون غبارى از غش است از براي لطف عالم را بساخت * ذرّه‌ها را آفتاب أو نواخت فرقت از قهرش اگر آبستن است * بهر قدر وصل أو دانستن است

--> ( 1 ) - الكافي ، ج 2 ، ص 12 ، ح 3 ( 2 ) - الكافي ، ج 1 ، ص 443 ، ح 13 ( 3 ) - الأعراف : 156 .